18 ماهگی من...
روزی که 18 ماهه شدم، رفتیم مطب دکتر امیدوار و چشمتون روز بد نبینه...تا چشمم افتاد به تخت سفید مطب، اخلاقم عوض شد و وای وای وای....خلاصه که موجبات حیرت همه اطرافیان رو فراهم کردم...این بار دکتر به سختی تونست واکسنMMR رو به دستم بزنه و گفت که واکسن فلج اطفال و ثلاث رو ماه بعد بهم میزنه.چونکه اگر همش توی یک روز تزریق بشه، ممکنه حالم خیلی بد بشه...3 روز بعد از تزریق واکسن، نشانه های سرخک در بدنم پدیدار شد و تب کردم و آبریزش شدید بینی داشتم و خلاصه تا 4 صبح نخوابیدم و این حالت 36 ساعت ادامه داشت و بعدش کم کم خوب شدم

یه چند روزی مامانم دنبال شکار لحظه ها بود تا اینکه به مناسبت 18 ماهگیم بتونه یه عکس خوب ازم بگیره، غافل از اینکه من دیگه همکاریه لازم رو در این خصوص به عمل نمیارم




بلاخره یه چیزایی رو تونستن شکارکنن!!!!!!! اینجا دارم میرقصم

خب همیشه که نباید از یک نی نی انتظار عکس شیک داشت
پ.ن:
دلم برای اون روزهایی که یه کیک خوشگل رو با لباس الینا ست میکردم و ماهگردش رو برگزار میکردم خیلی تنگ شده...چقدر زمان زود میگذره
الینای عزیزم...، گرچه الان که داشتم ازت عکس میگرفتم کلی حرص خوردم، ولی میدونم یه روزی دلم برای همین خمیازه کشیدنای تصنعیت هم تنگ میشه


18 ماهگی من...
